تبليغاتX
دل نوشته های من
 

نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ... می خواهم امروز را زندگی کنم ... خواستی باش ... نخواستی نباش.............!!


 

نوشته شده توسط مطهره در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


سلام!!!!!!!!

سلام

 

بعد از یک مدت طولانی

 

تصمیم گرفتم یک خورده بنویسم......... آخه ۵شنبه ها زنگ آخر بیکاریم. هرکس هرکاری خواست انجام میده. الان دوستان تو کلاسن مشغول خوردن فست فود ( مک دولاندز) و من هم چون زیاد فست فود نمی خورم ترجیح دادم بیام اینجا.

امسال برای اولین بار ۴ درس از امتحانات ترم اول پیش دانشگاهی نهایی است. هیچ وقت فکر نمی کردم به همین زودی باید دوباره امتحان نهایی بدیییییییم. بریم حوزه و ...........................

خلاصه اینکه این روزا سرمون خفن شلوغه و به دنبال وقت اضافی می گردیم.

تا حالا نشده بود به خاطر یک امتحان کوچولو از هفته قبلش شروع کنم به خوندن......

و امروز برای اولین بار در امسال باید ۵شنبه بشینم درس بخونم.................

عجب شانس که ما داریم...........................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه خدا به خیر بگذرونه.......... ترم دوم هم که معلوم نیست چی به سرمون خواهد آمد......

حالا اگه چند تا درس انتخاب می کردن که گیر نباشه!!!!! نه مثل ادبیات و دینی که هر چی می خونی تموم نمیشهههه!!!!!!! مخصوصا ادبیاااااااااااااااااااااتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!!!!!!!!۱

به هر حال............ باید بسازیم و بسوزیم........................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه یک موقع احساس کردین دارین از ته قلب دعا می کنین من امتحان زده !!!رو فراموش نکنین!!!

                                                               

با اجازه!

 

یا علی!

تا بعد.....................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 


 

نوشته شده توسط مطهره در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام.

 

خوبین؟ چه خبر؟ ببخشید واسه این همه تاخیر!

 

دیگه اگه خدا بخواد رفتیم پیش دانشگاهی! . بعضی ها میگن امسال هر دو ترم نهاییه! که خدا اون روزا رو نیاره! آخه شانس بهتر از این؟ همیشه وقتی نوبت ما میشه همه چی اینطوری میشه!

 

عجبا!!! خدا بهممون رحم کنه! حالا اگه کنکور و بر می داشتن شاید راضی می شدیم! ولی الان؟

 

آخه باید فکر ما که خارج از کشوریم هم باشن شاید نخوایم کنکور بدیم. بعد باید همه اینا رو نهایی بدیم؟!!!!!!!

 

دیگه به هر حال .....................................

 

من  شعرای استاد حمید مصدق و خیلی دوست دارم....................واسه همین این یک بیت و می نویسم اینجا حتما شما هم ازش خوشتون میاد.!!!!!!!

 

شیشه ی پنجره را باران شست                از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.....

 

واسم دعا کنید خیلی! تا بعد!


 

نوشته شده توسط مطهره در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


سلام

شاید این آخرین پستی هست که اینجا می نویسم! آخه همین شنبه عازم مکه هستیم اگه خدا بخواد!

اگه التماس دعا یی چیزی دارین خوشحال میشم واسطه ی دعاتون بشم!

 

تا بعد!

 

View Full Size Image

 

 


 

نوشته شده توسط مطهره در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


درس زندگی!

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: "امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!"

نتیجه اخلاقی : ضرورت تغییر روش ها برای پیشبرد خیلی از اعمال و استراتژی ها در خیلی از مواقع بهترین رمز موفقیت در زندگیست!




 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مطهره در دوشنبه هفتم تیر 1389 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


روز پدر مبارک

پدر باران است و مادر شعر عاشقانه خدا ، پدر باران است و مادر خاک حاصل خیز و زندگیست که با وجود این دو همزاد سبز سبزست و آبی آبی ، جای خالی‌ آنان را با هیچ چیز نمی‌توان پر کرد

 

شب که چشمانم به سوي آسمانها مي رود
غصه هاي زندگي حس از تن من مي برد
روح از جسمم به سوي بي کرانها مي رود
همچو يک آزاده اي از خاک دنيا مي رود
مي رود آن سوي دنيا که پدر پرواز کرد
مي رود دنبال آن جانانه اي که بي دليل پرواز کرد
اي پدر اي بهترين آهنگ زيباي غزل
اي پدر اي سرزمين پاکي وعشق زحل
بي تو من دريا که باشم ، خالي از آبم دريغ از قطره اي
بي تو من صحرا که باشم ، خالي از طوفان دريغ از لرزه اي
اي پدر اي مهربان زندگي آغوش گرم تو کجاست
اي پدر اي مايه بالندگي دستهاي پر مهرت کجاست
آن صداي مهربان و چهره معصوم تو هم خانه و کاشانه بود
آن نوازشهاي پرمهرت دواي اين دل ديوانه بود
اي پدر اي مهربان سرافراز در بندگي
نام تو جاويد ماند بر زمين و زندگي


شعر از : خانم عفت روشنی


 

نوشته شده توسط مطهره در شنبه پنجم تیر 1389 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت