تبليغاتX
دل نوشته های من




















دل نوشته های من

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یادت هستم . سوره بقره آیه 152

 

به نظر خودت هوشت زياده؟

سوالات


١) چگونه می توان يک زرافه را داخل يک يخچال قرار داد؟ 

٢) چگونه می توان يک فيل را داخل يک يخچال قرار داد؟  

٣) شير، سلطان جنگل، تمام حيوانات را به يک گردهمايی فرا می خواند. تمام حيوانات بجز يکی از اين حيوانات در اين گردهمايی شرکت می کنند. حيوانی که غايب بوده کدام است؟

٤) شما بايد از يک رودخانه عبور کنيد. اين رودخانه محل زندگی تمساحها است. چگونه از آن عبور می کنيد؟

پاسخها

١) پاسخ درست اين است: در يخچال را باز کنيد، زرافه را در آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببنديد. اين سوال به ما ياد می دهد که نبايد برای کارهای ساده دنبال راه حلهای پيچيده بگرديم.    

٢) دريخچال را باز کنيد، فيل را در آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببنديد. اين پاسخ اشتباه است، پاسخ درست اين است، در يخچال را باز کنيد. زرافه را بيرون بياوريد، فيل را در يخچال بگذاريد و سپس در يخچال را ببنديد. اين سوال به ما ياد می دهد که برای حل مساله، به فعاليتهای قبلی نيز فکر کنيم.    

٣) پاسخ درست اين است : فيل. چون فيل داخل يخچال بوده و نمی توانسته در گردهمايی شرکت کند. اين سوال به ما ياد می دهد که در حل مساله نبايد فرضيات قبلی را فراموش کنيم.   

بسيار خوب! اگر به ٣ سوال اول پاسخ درست نداده ايد هنوز يک شانس ديگر داريد.  

٤) پاسخ درست اين است با شنا از رودخانه عبور کنيد. تمام تمساحها در گردهمايی حيوانات هستند و خطری شما را تهديد نمی کند. اين سوال به ما ياد می دهد که از اشتباهات گذشته پند بگيريم!!!!!!!!!      

بدون شرح  !!!!!!!!!!!!!

 بر گرفته از سایت پاتوق

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:26 توسط مطهره| |

 

 سلام ۱۰۰٪ بخونید.....

يك اشتباه خيلي كوچيك ببين چطور تبديل به يك اشتباه بزرگ ميشه!پس هميشه حواستونو رو خوب جمع كنید.

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند 

موبايل يكي از آنها زنگ مي زند

مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند 

همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند 

مرد: بله بفرماييد 

زن: سلام عزيزم باشگاه هستي؟ 

مرد:سلام بله باشگاه هستم 

زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟ 

مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر 

زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم 

مرد:چنده؟ 

زن:شصت هزار دلار 

مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه

زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره 

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش 

زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم. 

مرد:خداحافظ 

مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند 

بعد مرد با تعجب مي پرسد: اين گوشي مال كيه كه من باهاش حرف زدم؟؟؟ 

                                                     

 

هفت نصيحت مولانا 

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

• اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب) • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

• اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه) 

 

منبع: سایت پاتوق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:55 توسط مطهره| |

 

 

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نيستم؟

دختر: سلام. خواهش می کنم


پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟


‌: تهران/نازنين/۲۲ دختر‌


پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.


دختر: مرسی!شما مجردين؟
 

پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردين؟

دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چیه ؟

پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه ام آی تی امریکا دارم شما چی ؟ 

دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم

پسر:چه عالی!واقعا از آشناييتون خوشحالم WOW 

دختر : مرسی. 

راستی شما کجای تهران هستين؟ 

 

 . من بچه تجريشم. شما چی؟ 


دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟ 


پسر: خيابون دربند. شما چی؟ 


دختر : خيابون دربند؟ کجای خيابون دربند؟ 


پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چی؟ 


دختر: اسم فاميلی شما چيه؟ 


پسر: من؟ حسينی! چطور؟ 


دختر: چی؟وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟ 


پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه می دونين...........


دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت ميدی؟می دونم به فريده چی بگم!


پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم 


دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای 


پسر: باشه عمه ملوک! بای......

نتیجه : پیشنهاد می کنم وقت خود را صرف چت کردن های غیر ضروری نکنید. چون وقت طلاست !

دعاي روز هفتم ماه رمضان

اللهم اَعِنّي فيهِ علي صِيامِهِ و قِيامِهِ،

خدايا ياري كن مرا در اين روز بر روزه گرفتن و عبادت،

و جنِّبني فِيهِ مِن هفَواتِهِ و اثامِهِ،

و طعام نمودن بر مردمان،

وارزقني فيهِ ذِكرِك بِدوامِهِ بِتَوفِيقِك يا هادِي المضِلين.

و افشاي سلام و مصاحبت كريمان، به فضل خودت اي پناه

آرزومندان.

التماس دعا

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط مطهره| |

دعاي روز ششم ماه رمضان

اللهم لاتَخذلني فيهِ لِتَعرُض معصيتِك،

خدايا وامگذار مرا در اين روز در پي نافرمانيت روم،

ولا تَضربني فيهِ بِسِياطِ نَقمتِك،

و مزن مرا با تازيانه كيفر،

و زحزِحني فيهِ مِن موجِباتِ سخَطِك؛

و دور و بركنارم بدار از موجبات خشمت،

بِمنِك و اَياديك يا منتَهي رغبةِ الراغِبين.

بحق احسان و نعمت هاي بي شمار تو اي حد نهايي علاقه و

اشتياق مشتاقان.

دعاي روز پنجم ماه رمضان

اللهم اجعلني فيهِ مِنَ المستَغفِرينَ،

خدايا قرار بده در اين روز از آمرزش جويان،

واجعلني فيهِ مِن عِبادك الصالِحينَ القانِتينَ،

و قرار بده مرا در اين روز از بندگان شايسته و فرمانبردارت،

واجعلني فيهِ مِن اَولِيائِك المقرَبينَ بِرَافتِك يا اَرحم الراحِمين.

و قرار بده مرا در اين روز از دوستان نزديكت به مهرباني

خودت اي مهربان ترين مهربانان.

 

 

دعاي روز چهارم ماه رمضان

اللهم قَوِني فيهِ علي اِقامةِ اَمرِك،

خدايا نيرومندم نما در آن روز به پا داشتن دستور فرمانت،

و اَذِقني فيهِ حلاوةَ ذِكرِك،

و بچشان در آن روز شيريني يادت را،

و اَوزِغني فيهِ لِاَدآءِ شُكرِك بِكَرَمِك؛

و مهيا كن مرا در آن روز براي انجام سپاسگزاريت به كرم خودت،

واحفَظني فيهِ بِحِفظِك و سِترِك يا اَبصرَ الناظِرين.

و نگهدار مرا در اين روز به نگاهداريت و پرده پوشي خودت اي

بيناترين بينايان.

 

 

دعاي روز سوم ماه رمضان

اللّهم ارزقني فيهِ الذّهنَ و التَّنبيه

خدايا روزي كن در آن روز هوش و خودآگاهي را

و باعِدني فيهِ مِنَ السفاهةٍ والتَّمويهِ

و دور بدار در آن روز از ناداني و گمراهي

واجعل لي نصيباً مِن كُلِّ خَيرٍ تُنزِلُ فيهِ بِجودِك يا اَجود

الاَجودينَ.

و قرار بده مرا بهره و فايده از هر چيزي كه فرود آوردي در آن

به بخشش خودت اي بخشنده ترين بخشندگان.

التماس دعا

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:26 توسط مطهره|

با معرفت..

                                

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

انواع بوق ها :
 
کاربرد
معني
نوع بوق
احوالپرسي با راننده آشنا
سام عليک
يه بوق کوچولو
احوالپرسي با راننده آشنا
به .... خيلي مخلصيم
دو بوق 
احوالپرسي با راننده آشنا
کجايي بي وفا؟
سه بوق
ويژه مسافر کشي
کجا؟
569 بوق
صدا زدن خانم براي رفتن به مهماني
بدو بيا دير شد
بوق بدون وقفه به مدت نيمساعت
جلوي مراکز درماني و بيمارستان ها
سلام
بوق بدون وقفه معمولي
هنگام مشاهده ماشين عروس حتي خالي
معلوم است
بوق با ملودي يا آهنگ عروسي
نشانه ذوق سرشار راننده
ندارد
نصب بوق قطارروي پيکان
نشانه بزرگواري موتور سوار
ندارد
نصب بوق کاميون روي موتور سيکلت
ويژه رانندگاني که عشق پليس بازي دارند
ب بو ... بي بو
نصب آژير به جاي بوق
ويژه روستاييان عزيزي که سالهاست از روستا دور مانده اند و دچار دلتنگي اند
قو قولي قو قو
نصب صداي خروس به جاي بوق
 
برگرفته از سایت پاتوق 
 
 

دعاي روز دوم ماه رمضان

اللهم قَرِِّبني فيهِ اِلي مرضاتِك،

خدايا نزديك كن مرا در اين ماه به سوي خشنوديت،

و جنِّبني فيهِ مِن سخَطِك و نَقِماتِك

و بركنارم دار در آن از خشم و انتقامت،

و وفّّقني فيهِ لِقرائةِ اياتِك بِرَحمتِك يا اَرحم الراحِمين

و توفيق ده مرا در آن براي خواندن آيات قرآن به رحمت

خودت اي مهربانترين مهربانان.

التماس دعا

 
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:53 توسط مطهره| |

  سال 3000 به روایت تصویر !

 

 

 

 

 

                                                         برگرفته از پرشین وی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:33 توسط مطهره| |

زنان از دیروز تا فردا  !!!!!

زنان دیروز:

زنان امروز :

زنان فردا :

دیروز

 

 

 

کلمه بله هنگام خطبه عقد بسته به نوع عروس خانم

انواع بله
کلمه بله هنگام خطبه عقد بسته به نوع عروس خانم انواع مختلف دارد:
عروس عادي : بله
عروس کمي لوس : بع... له
عروس با کلاس : اوکي
عروس خارج رفته : يس
عروس سنتي : آره
عروس خجالتي : اوهوم
عروس متکبر : فقط کله اش را تکان مي دهد
عروس وحشت زده : ها
عروس بي حوصله : خوب
عروس دست پاچه : باشه ، باشه

منبع : سایت نیک صالحی

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:27 توسط مطهره| |

 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه‌اي كردم كه فهميد جواب
«هاي»، «هوي» است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي‌درپي شير ميخوردم و به درد دلم
توجه نمي كردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و
همه ازم حساب مي‌بردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي‌خورد.
هر صفحه‌اي از كتاب را كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من
مي‌پرسيد. اين بود كه سال سوم و پیش دانشگاهی كه بودم، معلمم كه من را
نابغه مي‌دانست منو فرستاد المپياد رياضي!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقه‌ها بي
اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي
دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش
را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر
كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي
از زمين برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از اين كه گمشده‌اش را پيدا
كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس
دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي
كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از
بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست
كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجراي خواستگاري ما و
الان هم استاد شمام!
كسي سوالي نداره؟

 


نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:8 توسط مطهره| |

جلسه ی خواستگاري ... بعد از نيم ساعت سكوت

مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟
    
! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!!!!

 

                            

                                                               

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:47 توسط مطهره| |

 

خانه دوست

 

 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانهء ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانهء دوست کجاست

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:2 توسط مطهره| |

       
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد
پشت خط مادرش بود
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت
شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي
فقط خواستم
...
بگويم .....
تولدت مبارك پسرم
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد
.....صبح سراغ مادرش رفت
.
.
.
.
.
وقتي
.
.
.
داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت
 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:23 توسط مطهره| |


Design By : Night Skin