تبليغاتX
دل نوشته های من




















دل نوشته های من

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یادت هستم . سوره بقره آیه 152

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:26 توسط مطهره| |

نوروز مبارک



یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

سلام

عید همگی مبارک


روز اول فروردین حضرت آدم آفریده شده وآن روز ، روز فرخنده ای برای طلب حاجت وبرآورده شدن آرزوهاست … کسب دانش ، مسافرت وخرید وفروش در آن روز خجسته وبیماران رو به بهبودی می گذارند .


نوروز روز موافق با روز مبعث و27 ماه رجب بود ودر همان روز پیامبر به پیامبری مبعوث گردید، چنین آورده است ؛ پس حضرت صادق به معلی فرمود : (( چون نوروز شود غسل بکن وپاکیزه ترین لباسهایت را بپوش و به بهترین بویها خود را خوشبو کن ودر آن روز ، روزه بدار ، پس چون از نماز پیشین وپسین ونافله های آن فارغ شوی چهار رکعت نماز بگزار ، هر دو رکعت یک سلام ، در رکعت اول بعد از حمد ده مرتبه سوره مبارکه قدر ودر رکعت دوم بعد از حمد ده بار سوره مبارکه کافرون ودر رکعت سوم بعد از حمد ده بار سوره مبارکه توحید ودر رکعت چهارم بعد از نماز ، سجده شکر بجای آور وبگو … ( دعایی که حدود 8 سطر) چون چنین کنی ،گناهان پنجاه ساله تو آمرزیده شود .

حضرت جعفر بن صادق (ع) می فرمایند: (( ای معلی ، روز نوروز همان روزی است که خداوند از بندگان خود پیمان گرفت که او را بپرستند واو را انبازی نگیرند. وبه پیامبران وحجج وامامان ایمان بیاورند ، همان روزی است ه آفتاب در آن طلوع کرد وبادها وزیدن گرفت وزمین در آن شکوفا و درخشان شد . همان روزی است که کشتی نوح بر کوه جودی آرام گرفت . همان روزی است که خداوند زندگی بخشید به آنان که از ترس مرگ از خانه وکاشانه خود بیرون شدند وهزاران تن بودند ، پس خداوند به آنان فرمان داد که بمیرند ، سپس ایشان را در این روز ( دوباره ) زنده کرد . همان روزی است که جبرئیل بر پیامبر فرود آمد وهمان روزی است که پیامبر خدا ، امیرالمؤمنین علی (ع) را بر دوش خود برداشت تا بتهای بیت الله الحرام (کعبه ) به زیر افکند وبتان را خرد کند . چنانچه ابراهیم نیز چنین کاری را کرد . همان روزی که پیامبر به یاران خود دستور داد تا با علی (ع) به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند . همان روزی است که پیامبر (ص) ،علی (ع) را به وادی الجن (دره جنیان ) فرستاد تا ازآنان برای خود بیعت بگیرد . همان روزی که علی (ع) بر مردم نهروان (خوارج ) پیروز شد . وهمان روزی که قائم ما ( قائم آل محمد )واولیای امر در آن ظهور کنند .

امام صادق می فرمایند : هیچ نوروزی نیست مگر آن که ما در آن روز منتظر فرج ( ظهور قائم آل محمد عج ) هستیم ؛ چرا که نوروز از روزهای ما وشیعیان ما است .

آری نوروز ، روزی که خلقت آغاز شد ، روزی که امام عصر (عج) در آن ظهور می کند ، روزی که خلافت علی (ع) شروع شد .

روزی که مبارک وخجسته خوانده شده وروزی که عید است ، بازگشت است ، آغاز تجلی آیات ونعمات الهی است . شروع رحمت است وروزی است که انسانها را در (( یا محول الحول والاحوال )) به نیاز به معبودی برای تحول خویشتن دعوت می کند .

جشن نوروز روز گنجینه ای است از تمامی این معناها ، ارزشها ، مناسک وآیینها ، فروردین ماه برای ایرانیان نماد شکوه وزیبایی وپیام آور مهربانی وامید وشادی وپیروزی است .

امسال هم همانند دو سال گذشته نوروز را با یاد وخاطره شهید کربلا ، سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) ویاران وفادار ایشان آغازمیکنیم ، امامی که مظهر مهر است ، امامی که عشق و محبت را به دل ها باز مي گرداند. امامی که با یادآوری یادو شهامت وفداکاریش بازار عطوفت، همدلي و مدارا دوباره رونق مي گيرد و ايثار وفداکاری در انسانهای عاشق او دوباره قوت می گیرد.

سالي دوباره آغاز می شود، ساعاتي كه پاكند. براي ملاقات با اين ساعات ملکوتی ، ساعاتی که برایمان یاد آور قیامت است ،یاد آور زنده شدنی دوباره ،باید پاك باشيم و آراسته همچون طبيعت، پس باید همه چیز را پاکیزه کنیم ،خانه هایمان را تمیز وغبار غم واندوه وکینه ها را از دلهایمان دور بریزیم وبا دلی مالامال از مهر ومحبت به استقبال سال نو برویم.....
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:21 توسط مطهره| |

خدایا نزار بزرگ شم !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:16 توسط مطهره| |

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذراندن زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي به دست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش مانده است و اين در حالي بود كه شديدا احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه ايمقداري غذا تهيه كند.به طور اتفاقي در خانه اي را زد.دختر جوان و زيبايي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره

زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا فقط يك ليوان آب در خواست كرد.

دخترك كه متوجه گرسنگي پسرك شده بود به جاي آب رايش يك ليوان بزرگ شير آورد.

پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت:چه قدر بايد به شما بپردازم؟

دختر پاسخ داد:چيزي نبايد بپردازي.مادرم به من آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.

پسرك گفت:پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم.

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد و پزشكان محلي از درمان بيماري او اضهار عجز نمودند و او را براي

ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي جهت بررسي وضعيت بيمار و رائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمار از چه

شهري به آنجا آمده است برق عجيبي در چشمانش درخشيد.

بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اتاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را به تن كرد و براي ديدن

بيمارش وارد اتاق شد و در اولين نگاه او را شناخت.

پس به اتاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر براي نجات بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات

خاص خود قرار داد و سرانجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.

گوشه صورت حساب چيزي نوشت.آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت.مطمئن بود بايد تمام عمر را بدهكار باشد.

سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجهش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود

آهسته آن را خواند:

((بهاي اين صورت حساب قبلا با يك ليوان شير پرداخت شده است)).


نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:34 توسط مطهره| |


Design By : Night Skin