تبليغاتX
دل نوشته های من




















دل نوشته های من

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یادت هستم . سوره بقره آیه 152

همیشه به این فکر می کنم کاش برای یک لحظه هم که شده بدونم دارم چی کار می کنم.....تو هم اینو رو درک می کنی.....؟؟...

.بعضی موقع ها برای تو هم پیش اومده که چند روز پشت سر هم یک کارهایی رو انجام میدی و بعدش پشیمون میشی... آحه چرا؟ چه دلیلی داره چرا همیشه باید پشیمون شد؟ چرا یک بار نمیشه یک کاری رو انجام بدی بعد انقدر خوشحال باشی و از خودت راضی باشی که اون موقع احساس می کنی می خوای پرواز کنی.... اگه اون موقع عمرت هم تموم شده باشه اصلا ناراحت نیستی و ..... مثل الان دیگه با شرمندگی در محضر خالقت قرار نمی گیری.....

 

اگه الان بهت بگن عمرت تموم شده آماده ای ؟ چی می گی  ؟ چند درصد از کارهایی رو که انجام دادی خوب بوده؟ چرا نمیگی؟ چرا همیشه باید یک کاری رو انجام بدی و منتظر عواقبش باشی؟

 

هیچ فکر کردی اگه مجازات کارتو  الان می دیدی چی می شد؟

شاید باور نکنی من دیشب رفتم دکتر ... دکتر گفت میخچه داری و باید این میخچه رو بسوزونیم....

 

آنقدر ترسیدم و به خودم گفتم وای حتما خیلی  درد داره......رفتم اتاق عمل های سرپایی....دکتر یک بار بی حسم کرد ولی فایده نداشت ... دو باره بی حسم کرد تا نتونم درد سوختن یک قسمت کوچولو از پامو حس کنم....بالاخره تموم شد و....

فکر کن با دوبار بیحس کردن تونستم این سوختگی کوچولو رو تحمل کنم..... وای به حال من و به حال تو که بدون هیچ بی حسی باید بسوزیم ............. اونم تموم جسممون . اونم سوختگی همیشگی ؟

..................................    

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:27 توسط مطهره| |

غروب آفتاب نزدیک است و تو داری روز دیگری را پشت سر می گذاری......امروز کارهای زیاد و گوناگونی کردی.....شاید کارهای تکراری و شاید کارهایی که برای اولین بار در زندگیت انجام دادی.......کارهای خوب یا بد.....................................

روزی ویژه را در پیش داری ... این روز را که می گویم زیاد دور نیست ......با انجام هر عملی به آن نزدیک تر میشی .... بعضی ها از اون روز می ترسند و سعی می کنند اصلا بهش فکر نکنند و برعکس بعضی ها شب و روز منتظرش هستند و واسش لحظه شماری می کنند........

نمی دونم تو  از اون روز خبر داری یا نه ؟ الا می دونی در مورد چی صحبت می کنم ؟!

به هر حال شاید تا الان حدس هایی زده باشی ........بگذریم........

تو دنیا بعضی ها هستن که از گذشته شون بدشون میاد........ و همیشه میگن اگه یک بار دیگه برگردم به اون زمون حتما تصمیم دیگه ای می گرفتم........و برعکس بعضی ها از زندگیشون راضی هستن و به آینده شون امیدوار....

تو جزو کدوم دسته ای ؟؟؟ نمیدونم اون روز کی بود که نباید اون کارو انجام نمی دادی.....اما انگاری یکی هی بهت می گفت انجامش بده . مگه نه؟!

  همیشه قانونش اینه که سر دواهی قرار بگیری و یکی از اون طرف تو رو بکشه و یکی از اون طرف.......نمیدونی باید چی کار کنی .... نمی تونی بد و خوب و از هم تشخیص بدی....احساس بدی همه وجودتو پر می کنه ... و آخر سر یا خوب و انتخاب می کنی یا بد.......که اکثر اوقات بدو انتخاب می کنی.... مگه نه؟؟

 

خب من زیاد پرحرفی کردم ببخشید ولی می خواستم بگم اون روزی رو که در موردش حرف زدم ... روزیه که دیگه طلوع خورشید رو دیگه نمی تونی ببینیو نه غروب رو

الان هر جا که بخوای می تونی بری اما اون روز یک جای کوچیک بیشتر نداری... یک محدوده.....یادت باشه که دنیا انقدر بی وفا هست که یهو ولت می کنه و می سپارتت به دامن خاک

 

پس بهش دل نبند.

برام دعا کن.

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:35 توسط مطهره| |


Design By : Night Skin